عزیزم! عزیزم! باید همین الان می بودم که دست هایت را بگیرم ، شبیه همان روزی که خسته شده بودی ، همان روزی که به گریه افتادی ! همان روزی که جنین وار در آغوش گرفته بودمت ، که نمی گذاشتی چشم هایت را ببینم . باید تمام این روزها را کنارت می بودم و بغلت می کردم. عزیزم ، تمام این روزها ، تمام این هفته ، از همان جمعه شب لعنتی هیچ لحظه ای به اندوه خودم فکر نکردم ، هیچ لحظه ای برای خودم گریه نکردم ، تمام اشک هایم ، تمام هق هق هایم از اندوه نشسته بین صدا و دست های تو بود. از اینکه من همانی بودم که به تو رنج مضاعف بخشید. می بینی ؟ می بینی آدم ها گاهی چقدر می توانند بی رحم باشند ؟ می بینی که من، همانی که روی مهربانی اش جانت را قسم می خوردی ، چقدر می توانم آدم لعنتی باشم؟ زمان زیادی لازم است که خودم را به خاطر تو ببخشم.باید مدام بنویسم. باید مدام بنویسم و پاک کنم . باید مدام بنویسم و رنج ببرم. باید مدام فکر کنم به اینکه دست هایت را با دست های خودم پس زدم. باید تمام شب ها را تا صبح درون ذهن خودم بمیرم. باید به خودم بگویم که من اسیر جاه طلبی های بی نهایت خودم هستم.باید اعتراف کنم که من خودم دست های تو ر
برچسب:
نویسنده: کارن نوروزی
تاريخ: چهارشنبه
19 آبان
1395 ساعت: 12:07